یک غزل خواهم رفت
تا سراشیبی اندیشه ی مرگ
تا خدایی که همین نزدیکیست
با عطشهای نفس
در پی بلعیدن اکسیژن درد
نیست در بدرقه ام
سایه ی افتاده ی مرد
...
((حرف های ناتمام))
کو ستاره ای که چشم را ...
هیچ بگذریم
حرف تازه ای نبود
مثل این نگاه های مانده ی تو که
حرف تازه ای نداشت
مثل هر روز اخم کردنت
مثل هر روز التهاب داد و فریاد کردنت
وای خسته ام
نه! فکر بد نکن. از تو خسته نیستم
از خودم
از وجود خالی از سرور و شادیم
باز حرف های کهنه تازه شد
زخم رنج اخم های بی دریغ تو
در حدیث نفی عاطفه
مرور شد
کاش بیش از این
دست رد به سینه ام نمی زدی
با نگاه های خشمگین خود
به عشق من
افترا نمی زدی
نه! داد نمی زنم
من کیم، عاشق نگاه های تلخ تو
با تو آرامتر از خودم حرف میزنم
اخم کن
دوباره قهر کن
ناز کن نخند
زهر چشم تو
چون عسل به کام من حلاوت است
شعله ی خشونت حرف های تو
در دلم به معنی صداقت است
ناز لحظه های بی کسی من
حرف های خورده ی دلم
معده ی مرا عجیب نفخ داده است
کاش گوشهای تو
سمعکی نداشت
تا مدام
حرف های خورده را
عُق نمی زدم
حال من دو باره بد شده
ای طبیب سنگ دل
گوش کن
حرف اولم چنین تمام می شود!
کو ستاره ای که چشم را
از پس نگاه تو، خواب میکند

