نمی دانم چه حد با خويش درگيری ولی چون چشم بگشايی خواهی ديدکه در زير همين آوار درگيری چه نازيبا تو می ميری.نميدانم که می دانی که در اين عالم خلوت نمی يابی تو چيزی را به جز با ناله و حسرت.مگر يادت نمی آيد که مشتاق نفس بودی که تا روحت بياسايد ولی غافل از اين موضوع که تو کنج قفس بودی.و حالا می روی با کوله باری از نمی دانم و من احساس باران را از چشمهايت خوب می خوانم.مکن شکوه دگر از اين جهان پست که تا بوده همين بوده وتا هست خواهد بود.دگر ناله مکن بگذار که در اين دم آخر ميان گريه هايت خنده وا گردد و داغ آتشين اين دل خسته فرو بنشيند و جان از بند اين غصه رها گردد.بخنده و مثل من خود را به بيقيدی بزن هر دم که اين دنيا اگر بيند که می ترسی دوباره باز ميگردد و اندوهی فراتر را به قلبت هديه ميدارد.در آخر نکته ای گويم که شب را روز باور کن و با چشمان خواب آلود به رنگ تيره اين شام بی پايان نظر انداز و دستت را به روی قلب بگذار و با خود اينچنين آهسته در پژواک مهتاب تکرار کن که امشب شب نمی باشد و اگر خورشيد خاموش است ولی مهتاب می تابد و من اين را نميخواهم که از مهتاب بگريزم. مثل مرداب که گنديده ی آب است نباش مثل آن خرس که غلتيده به خواب است نباش در دل شب که تنش پر شده از تاريکی آسمان باش ولی خالی مهتاب نباش با هزاران غم و اندوه مواجه شو ولی مثل آن شاخه ی نيلوفر بی تاب نباش عاشقان خانه به دوش اند در اين دير فنا در زمين سير کن و ساکن مرداب نباش اينهمه دُر و گوهر دوروبرت ريخته است در پی يافتن گوهر نا ياب نباش شبِ دل را تو به خورشيد چراغانی کن دلخوش روشنی کرمک شب تاب نباش
