تبليغاتX
اینجا قفس نیست نفس بکش

اینجا قفس نیست نفس بکش


آرام تر بيا اينجا چشم هاي من منتظر قدم هاي توست

درباره وبلاگ








امكانات جانبي

  • RSS 2.0

نمی دانم چه حد با خويش درگيری ولی چون چشم بگشايی خواهی ديدکه در زير همين آوار درگيری چه نازيبا تو می ميری.نميدانم که می دانی که در اين عالم خلوت نمی يابی تو چيزی را به جز با ناله و حسرت.مگر يادت نمی آيد که مشتاق نفس بودی که تا روحت بياسايد ولی غافل از اين موضوع که تو کنج قفس بودی.و حالا می روی با کوله باری از نمی دانم و من احساس باران را از چشمهايت خوب می خوانم.مکن شکوه دگر از اين جهان پست که تا بوده همين بوده وتا هست خواهد بود.دگر ناله مکن بگذار که در اين دم آخر ميان گريه هايت خنده وا گردد و داغ آتشين اين دل خسته فرو بنشيند و جان از بند اين غصه رها گردد.بخنده و مثل من خود را به بيقيدی بزن هر دم که اين دنيا اگر بيند که می ترسی دوباره باز ميگردد و اندوهی فراتر را به قلبت هديه ميدارد.در آخر نکته ای گويم که شب را روز باور کن و با چشمان خواب آلود به رنگ تيره اين شام بی پايان نظر انداز و دستت را به روی قلب بگذار و با خود اينچنين آهسته در پژواک مهتاب تکرار کن که امشب شب نمی باشد و اگر خورشيد خاموش است ولی مهتاب می تابد و من اين را نميخواهم که از مهتاب بگريزم. مثل مرداب که گنديده ی آب است نباش مثل آن خرس که غلتيده به خواب است نباش در دل شب که تنش پر شده از تاريکی آسمان باش ولی خالی مهتاب نباش با هزاران غم و اندوه مواجه شو ولی مثل آن شاخه ی نيلوفر بی تاب نباش عاشقان خانه به دوش اند در اين دير فنا در زمين سير کن و ساکن مرداب نباش اينهمه دُر و گوهر دوروبرت ريخته است در پی يافتن گوهر نا ياب نباش شبِ دل را تو به خورشيد چراغانی کن دلخوش روشنی کرمک شب تاب نباش

شنبه بیست و ششم آذر 1384

                    

 از دریچه ی چشمهایم به فراسوی آسمان مینگرم تا راهی بیابم برای پرواز.(پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است) زمزه ای دائمی لبان خشکیده ی دختری است که در انتظار بوسه های پیاپی تو چشم به راه آمدنت دوخته است.دیگر از بی تو بودن هراس ندارم چون میدانم که هیچگاه بی تو نخواهم بود حتی هنگامی که در کنارم نیستی.تنها صدایت را میشنوم و انعکاس آنها در ذهنم ....گویی تداعی اسمی است برای یک عشق که اکنون به بی نهایت دوست داشتن رسیده است.قاصدکها دوباره آمده اند تا آغوشم را پر کنند از دل انگیزی پیام  پیامی سرشار از شادی.آری شادی  و دیگر هیچ.اکنون که در آغاز رسیدن به انتهای با تو بودن هستم گویی بالهایم را مجالی برای سکون نیست پرواز تنها خواهش بالهایی است که بیقرارند. بی قرار از پیام که آمد تا باز آشفته کند شادی را و چه بی رحمانه آشفت هرچند آن هم دلنشین است .

 با خود اینچنین همیشه گفته ام

این ستاره ها که نور میدهند روی مخمل سیاه شب

مثل برق بوسه های توست

آن زمان که بی دریغ  بوسه میزدی به لب

یا که آن نگاههای زیرچشمیت

مثل غنچه های کوچک بنفشه اند

تازه وا شده میان باغچه

توی باغ چشمهای تو شکفته اند

آه از آن زبان تند و تیز تو

چون که گفته های سمی تو را

سوی یاکریم قلب من

مثل یک کمان همیشه میکند رها

من ولی چو یک غزل بارها و بارها

با خود این ترانه خوانده ام

از میان آنهمه کنایه ات که میزنی

من فقط پیام عشق را شنیده ام

چهارشنبه شانزدهم آذر 1384