یک شهر با تو فاصله دارم
اما چقدر حوصله دارم
مثل کسي که گمشده دارد
اما از او نشانه ندارد
ديشب هزار خاطره گفتم
شعري براي پنجره گفتم
تا آسمان گرفته و ابريست
اندوه من کرانه ندارد
از کوچه ها بپرس غمم را
اندوه جاودان دلم را
اينجا کسي بجز من غمگين
ميلي به آشيانه ندارد
قلبم هنوز مثل پرستو
هي ميپرد به اين سو و آن سو
اري پرنده ايست که ديگر ميلي به اشيانه ندارد
اینجا قفس نیست نفس بکش
آرام تر بيا اينجا چشم هاي من منتظر قدم هاي توست
در كرانه هاي دور آنجا كه نسيم آرام مي وزد وگلهاي ارغواني در چشمهاي سبز چمن زار بي تاب در رقصند من در انتظار نويدي از چشمهاي خمار توام اي آيينه ي زلال اشك .بي شك در امتداد لبخند صبح گيسوان طلايي خورشيد است كه همچون گلابداني بر صورت سبزين دشت عطر نور مي پاشد .خواب يا بيدار آرام يا بي قرار شاد يا غمگين آسمان يا زمين نميدانم در هرجا و هر حال تنها يك زمزمه بر جاري لبانم موج ميزند.
. تنها يك واژه بر لبانم رقص ميكند و تنها در هجاي يك نام است كه لبهايم آرام مي لرزند .نامي به بلنداي نام تو اي آنكه در كويردرونم چونان خورشيدي مي تابي.فراق را چاره اي بيانديش و در اين اندشه مرا راهي ده تا چون ستاره هاي چشمك زن در آسمان وصالت آشفته از ماه روي تو بر دامانت بياويزم.و به خاطر مي آورم آنگاه كه ملتمسانه بر گيسوان سياهت آويختم كه مرا وصلي باش آبي بر آتش غمهابر سمبلش آويختم از روي نياز گفتم من سودا زده را كار بساز
: و تو شيرين گفتي با لبهاي حافظ كه
گفتا كه لبم بگير و زلفم بگذار در عيش خوش آويز نه در عمر دراز
حقا كه نيكوست آنچه كه بر لب راندي.

با كدامين نفس مرا فرو مي بري به عمق نگاهت و با كدامين بازدم بيرون ميريزي مرا از اشكت.خوب ميدانم كه تو تنها هماني كه هميشه بودي و من همانم كه هميشه نيستم.كاش يك نلبكي اشكت را در استكان دستهايم ميريختي تا فورتي بالا بكشم درد تورا.اما هميشه از تو دريغ بود و از من حسرت.با من تمام ميشود تمام فاصله ها و با تو شروع ميشود تمام جدايي.هميشه ممنوع بود نگاه كردنت اگرچه هميشه در پنجره ايستاده بودي و من بي گمان خواهم مرد از اين همه دريغ .عزيزكم، مردمك چشمهايت را به تمسخر من مچرخان اينجا فقط تويي , و من كه در تو نهانم از انزوا.خاموشم مكن آخر چراغ وجودم تنها با نفت بودنت شعله ميكشد.ذخاير وجوديت هنوز در زمين درونم دفنند و من نگهباني ارزنده ام پس چرا زلزله به راه مي اندازي تا زمين وجودم تف كند تو را.
گامي فراتر , قدمي جلوتر ,آري بايد رفت ,رفت تا رسيد.شايد با خود بگويي به كجا و تنها خواهم گفت به آنجا كه دل مي خواهد .تو به من ,من به تو و يا هيچ يك.خوب است كمي تنها بمانيم تا بيانديشيم به كارهايمان, حرفهايمان, خودمان و ديگري كه در قلبمان مخفي كرده ايم. خوب است مسيري شويم براي امتداد يك رود يا برگي شويم براي افتادن يا اشكي شويم براي غلتيدن يا دستي شويم براي فشردن يا لبي شويم براي بوسيدن اما اينها كافي نيست بايد انسان بود تا همه چيز شد و همه كار كرد و خوب ماند. بايد چشمهايمان را به قول سهراب بشوييم از طراوات مهرباني.نميدانم ،ديگر نميدانم شايد تب كرده ام انگار هزيان ميگويم دستم را بگير داغ است. دستت ميسوزد و قلبم با دستت ميسوزد.ميداني چرا؟چون مدتي است كه از تو بي خبرم .كجا رفته ايي برگرد.مگر قرار نبود چند روز بيشتر نماني پس چرا رفتي اما هنوز برنگشتي.ميداني مدتهاست صدايت را نشنيده ام آخر تنها صدايت بود كه مرا به تو ميرساند اما اين مسافت لعنتي اين وصل كوتاه را هم از من گرفته است.عزيزم خواهش ميكنم زود برگرد برگرد تا دلم را به عشقت بسپارم ،برگرد تا اينبار بگذارم كه فقط براي يك لحظه ي كوتاه به لبانم بوسه بزني.اينبار اگر بيايي ديگرتلخي نميكنم.
حالا كسي به انتهاي تو, ايستاده است
در زير شر شر چشمهاي من
تقديس يك سبد گل يخ آرميده است
بويي مي آيد بوي تو
چاي دارچين تنت
توي نلبكي آغوش سبزه ها.
و...
امتداد من
ابتداي درد
*******************************************
يك باره صداي تو شنيدن چه قشنگ است
رخساره ي چون ماه تو ديدن چه قشنگ است
تا هست به وصل تو اميدي دل ما را
گرد تو چو پروانه پريدن چه قشنگ است
بيهوده رها ميكني افسار من اي دوست
در بند به سوي تو دويدن چه قشنگ است
چشمان تو چون ميكده لبريز زمستي است
يك جرعه از اين جام چشيدن چه قشنگ است
لبهاي تو چون شهد شكر وسوسه انگيز
دزديدن از اين شهد و مكيدن چه قشنگ است
خورشيد نگاه تو پر از گرمي و نور است
درسايه ي چشم تو خزيدن چه قشنگ است
بيمار تو شد چشم من از غمزه ي چشمت
صد درد به جان از تو خريدن چه قشنگ است
آهويي و قلب من صياد چو داميست
هربار از اين دام رميدن چه قشنگ است
اي بي سبب از من تو گريزان و فراري
با مرگ به وصل تو رسيدن چه قشنگ است
نگاهت ميكنم آرام با هاله اي از شرم و آن مهتاب روشن را كه در خاموشي شبهاي تاريكم اسير زلف ابر تيره ي غمهاست از اين آبي ترين درياي چشمان تو مي جويم
.برايت قصه ها گفتم از ان بيدي كه مجنون نگاه يك قناري بود واز شرم نگاه ان قناري ديدگان سبز خود را بر زمين ميدوخت.
برايت قصه ها گفتم ازآن پروانه ي مستوركه گردشمع سوزاني پر وبال خودش رابي صدادرآتش عشقي كه شمع ازجان خود افروخت مي سوزاند.
برايت قصه ها گفتم از آن بلبل كه روزوشب كنار بستر گلهاي رنگارنگ هزاران نغمه ي مستانه سر ميداد كه من مجنون ليلي صورتان گلبن آغوشم.
برايت قصه خواهم گفت از شيدايي انسان و يا زيبايي چشمان حيراني كه در اين گوشه ي تاريك به دنبال چراغ چشمهاي توست وتو چون نورمي تابي درون ظلمت اين خلوت خاموش وآغوش مرا پر ميكني از سيب اغوشت.
عجب شيدايي و عشقي !
و اين زيباترين عشق است در دنيا كه دو انسان جدا از غم براي لحظه ايي يك بوسه از لبهاي هم آرام بستانند.
جانا بيا كه بي تو اسيرم در اين قفس
هجرت دريغ ميكند از عاشقت نفس
مثل هميشه در دل شب ماه شو بتاب
بر اين خموش در به در غرق در هوس

حتي او هم به من رحم نكرد حتي او هم از من بريد از من كه تنها در او بودم اويي كه تنهاي من بود و چه غمگين است صداي نفسي كه از سينه ام برون مي آيد
.خس خس , خشكيده است آري سينه ايي كه روزي مهمان سراي دستهاي او بود حالا فقط برگ لگد مال شده ايست از بيرحمي چشمهايش.مرا كشت مثل كرم كوچكي كه در سيب عشقش مخفي شده بود . او نميدانست كه من همان سيبم, سيبي كه او از شاخه ي زندگي چيد گازي بر آن زد و بعد .....
حالا در سبد زرد ميشوم بي آنكه او حتي بر من نگاهي اندازد.
آري من حالا براي بار دوم زخم خورده ام .
نميدانم براي كدامين بار آدم خواهم شد.
اين سيب سرخ تپنده
يك مدتي است به تاراج رفته است
در انزوا كه جاي حريصي است همچو مرگ
در زير گازهاي فجيع نگاه تو
خاموش مرده است
او نيمه جان ميان سبد زرد ميشود
اما تو مثل خريدار بد عنق
فرياد ميزني:
اه اه چه سيب بدي
كرم خورده است
تقدير سيب سرخ
بالاي اين درخت
اين كرم كوچك است
سهمي كه سيب سرخ تپنده
از عشق برده است
از عشق برده است
