تبليغاتX
اینجا قفس نیست نفس بکش

اینجا قفس نیست نفس بکش


آرام تر بيا اينجا چشم هاي من منتظر قدم هاي توست

درباره وبلاگ








امكانات جانبي

  • RSS 2.0

وقتي دلي در انزواي خود آرام آرام به چنگال مرگ اسير ميشود.كجاست دستي تا برهاندش از اسارت رفتن و ببخشايدش آزادي ماندن را.

هيچ گاه دستهاي خسته ام را دستي نبود تا به ياري بفشاردشان.و من تنها در خلوت اشكها پناهي ميافتم براي آرامش قلب،قلبي طوفان زده.

حالا كه او دستهايم را رها كرده از تو كه اكنون در مقابلم ايستاده اي آيا ميتوان ياري خواست.

روزي دوستي اينچنين گفت :تمام عشقت را به كسي كه آنچه را  به او ميدهي به تو نخواهد داد عرضه نكن.و با خود ميانديشم آيا تو ، آري تو كه دستت را به سويم دراز كردي عشقي را كه به تو عرضه ميكنم به من خواهي داد و يا چو ديگراني كه حريصانه احساسم را دزديدند و هيچ بر من ننماياندند دوباره مرا به انزوايي ديگر خواهي سپرد.

منتظر پاسخت هستم

منتظرم نگذار............................

 

چون نگاهم به تو افتاد به دل باختمت                 

از وجودم همه كاهيدم و خود ساختمت

رنگ مهتابي چشمان تو جذبم ميكرد

ورنه از قلب خودم دور مي انداختمت

بارها خواستم از شر تو آسوده شوم

دل برآشفت ازاين فكر، چو ميخواستمت

پايبند تو شدم تا كه بسوزانم دل

هيچم آيد نشد آري به جز اندوه غمت

حال عمريست كه ازعشق تو در شعله شدم

دربدر گشتم و اسرار دل آموختمت

 

 

                       بگذار گلي باشم باغت را اي باغبان من

 

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385

از غروب چشمهايت تا طلوع روشني                                   

من به دنبال تو بودم تو به دنبال منی

چون كه چشمانت طلوعي تازه ميكرد از افق

قلبهمان در تپش از اين نگاه ديدني

شب كه در خواب عميقت گرم آغوشم شدي

تازه حست كردم از عمق وجودم يكمي

اي تو نيلي آسمان امروز تنهايم بيا

تا كه واگردد دلم از ديدن رويت دمي

از چه غمگيني غزال وحشي روياي من

من نميخواهم بيافتد روي ابرويت خمي

گرچه دل دائم فريب چشم ها را ميخورد

چون تو دام دل شدي ديگر نباشد ماتمي

آخر آن تور نگاهت دست ما را بند كرد

اي كه بي تابند از هجران عشقت عالمي

 

 

 

                 

 

شنبه دوازدهم فروردین 1385

سلام به همه ي دوستاي خوبم.

اميدوارم كه حالتون خوب باشه. ميدونم كه ازدستم ناراحتيد.اما باور كنيد من مقصر نيستم.يكي از دوستام همين سميرا كه البته اسمش مستعاره از من خواست تا اجازه بدم كه  آپ كند.من نميدونستم كه چه چيزي ميخواى بنويسه و بهش اجازه دادم و عصر روز چاهارم فروردين متوجه ي موضوع شدم.

سر اين جريان بعضي از دوستان كه به قولي روي ما خيلي حساسيت دارن حسابي ناراحت شدند كه جاداره همين جا ازشون طلب بخشش كنم.

حالا يه شعر مهمون من تا ناراحتيها رفع بشه

تو مثل بوسه ي باراني

وقتي كه بي دريغ

بر فرش چهره ي من نقش مي شوي

گل ميشود تبسم دل روي لب مرا

وقتي كه مثل نور

بر مجمر خموش تنم پخش ميشوي

اي روح نقره ايي تمام دريچه ها

ذهنم سريع ميگذرد از پل زمان

چون رستم خيال مرا رخش ميشوي

 

براي تو نوشتم ها ديگه از من ناراحت نباش باشه .

دوشنبه هفتم فروردین 1385