وقتي دلي در انزواي خود آرام آرام به چنگال مرگ اسير ميشود.كجاست دستي تا برهاندش از اسارت رفتن و ببخشايدش آزادي ماندن را.
هيچ گاه دستهاي خسته ام را دستي نبود تا به ياري بفشاردشان.و من تنها در خلوت اشكها پناهي ميافتم براي آرامش قلب،قلبي طوفان زده.
حالا كه او دستهايم را رها كرده از تو كه اكنون در مقابلم ايستاده اي آيا ميتوان ياري خواست.
روزي دوستي اينچنين گفت :تمام عشقت را به كسي كه آنچه را به او ميدهي به تو نخواهد داد عرضه نكن.و با خود ميانديشم آيا تو ، آري تو كه دستت را به سويم دراز كردي عشقي را كه به تو عرضه ميكنم به من خواهي داد و يا چو ديگراني كه حريصانه احساسم را دزديدند و هيچ بر من ننماياندند دوباره مرا به انزوايي ديگر خواهي سپرد.
منتظر پاسخت هستم
منتظرم نگذار............................
چون نگاهم به تو افتاد به دل باختمت
از وجودم همه كاهيدم و خود ساختمت
رنگ مهتابي چشمان تو جذبم ميكرد
ورنه از قلب خودم دور مي انداختمت
بارها خواستم از شر تو آسوده شوم
دل برآشفت ازاين فكر، چو ميخواستمت
پايبند تو شدم تا كه بسوزانم دل
هيچم آيد نشد آري به جز اندوه غمت
حال عمريست كه ازعشق تو در شعله شدم
دربدر گشتم و اسرار دل آموختمت
