تو را اي اشكِ باران ديدم امروز كه باريدي به روي سبزه زاران
تنت ماليد بر سبزي جانم شدم خرم از اين نرمي باران
تنم روييد و جانم زنده تر شد به هرباري كه باريدي به رويم
دم آخر كه ابر زندگي رفت به شبنم جلوه دادي تار مويم
مرابوسيدي و آرام رفتي شبيه خاطرات دورِ امروز
نگاهم مانده بر آبيِ بالا كه مي آيي كنارم مثل ديروز؟
ولي خورشيد مي تابد وآبي هنوز از لكه هاي ابر خالي است
دلم در دست دلتنگي اسير است خودم ماندم كه اين ديگر چه حاليست
دعا كردم بيايي باز, باران نمازي خواندم وآهي كشيدم
وباز از انتظاري ,دستِ خالي به يك اميدِ طولاني رسيدم
يقين دارم نگارا خواهي آمد اگرچه دركوير, اين حرف روياست
ولي از ردپاي اين همه ابر هنوز اميد باريدن به دلهاست