تبليغاتX
اینجا قفس نیست نفس بکش

اینجا قفس نیست نفس بکش


آرام تر بيا اينجا چشم هاي من منتظر قدم هاي توست

درباره وبلاگ








امكانات جانبي

  • RSS 2.0

ابر غزلساز چون آغاز كرد

دفتري از شبنم تر باز كرد

هر ورقش را به گلي هديه داد

بعد به رقص چمن او ساز كرد

همنفس صبح چمنزار شد

راز دلش گفت و نهاندار شد

بعد به پابوس درختان رسيد

از سخن تجربه پربار شد

رفت و شد آويزه دامان كوه

سجده كنان از جبروت و شكوه

چون كه تنش را به سر صخره زد

آمد از او دشت و دمن در ستوه

خواست كه دامن بكشد از زمين

تا برسد پيش جهان آفرين

ناگه ازآن دور صدايي شنيد

غرشي از عمق دلي خشمگين

«تا كي عطش كام سرانجام من»

«گم شده از جان من آرام من »

«در هوس بارش الطاف تو

خشك تر از قبل شده كام من  »

ديد كويري به عطش سوخته

چشم به الطاف خدا دوخته

پيرهنش پرشده از نقش خار

درس صبوري و غم آموخته

گفت كه راه من از اينجا جداست

خرمي دشت كجا ، اين كجاست

قصه شنزار پر از تشنگيست

حكمت آن نيز به دست خداست

ابر ولي پر شد از آيين شك

تا برساند به كوير او كمك

گفت خدايا بده فرمان به من

تا ببرم از تن خشكش ترك

سيرت نيكوش عيان كرد و رفت

خُلق در و دشت جوان كرد و رفت

بر ورق دلزدگي خط كشيد

پشت به آيين جهان كرد و رفت

23/12/86

 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

ميخواهمت براي تمام سجودها               چون بال هاي تيز براي فرودها

 

مثل تمام خنده به تو چشم بسته است        آهنگ غمزده در اين سرودها

 

تا انتهاي فاصله تنها نگاه توست             تفسري از تماميِ بود و نبودها

 

نقشي بزن به گونه ي تلخم براي خود       با سيليت، نقش تمام كبودها

 

اينجا فقط، فاصله معنا نميشود              از كوري چشم بخيل حسودها

 

تا انظار بعد مسيحا شوو بيا                 اي منجي مصلحِ كل جهودها

 

بر لب ترانه ي ماندن براي توست        قايم نشو پشت سكوتِ درودها

 

 

شنبه یازدهم اسفند 1386