سرنوشت خيره سر بدجور ميتازد به من
گرچه هربار از قفا، ناجور ميبازد به من
ميزند از ضعف، لاف قدرت و هربار باز
صبر من ميبيند و از شرم مينازد به من
بس كه سختي ديدهام از زندگي در اين جهان
غصه و اشك نهاني، خوب ميسازد به من
دستي از ظلم فلك، دستي دگر از عدل او
با سماجت هريكي بي وقفه پردازد به من
تا نگيرم آنچه را از جان و دل ميخواهمش
هرچه سنگ خاره ميخواهد بياندازد به من
دل كه سهل است، سر به پاي آرزو خواهم نهاد
باز اگر ظلم و جفا از نو بيآغازد به من
