ابر غزلساز چون آغاز كرد
دفتري از شبنم تر باز كرد
هر ورقش را به گلي هديه داد
بعد به رقص چمن او ساز كرد
همنفس صبح چمنزار شد
راز دلش گفت و نهاندار شد
بعد به پابوس درختان رسيد
از سخن تجربه پربار شد
رفت و شد آويزه دامان كوه
سجده كنان از جبروت و شكوه
چون كه تنش را به سر صخره زد
آمد از او دشت و دمن در ستوه
خواست كه دامن بكشد از زمين
تا برسد پيش جهان آفرين
ناگه ازآن دور صدايي شنيد
غرشي از عمق دلي خشمگين
«تا كي عطش كام سرانجام من»
«گم شده از جان من آرام من »
«در هوس بارش الطاف تو
خشك تر از قبل شده كام من »
ديد كويري به عطش سوخته
چشم به الطاف خدا دوخته
پيرهنش پرشده از نقش خار
درس صبوري و غم آموخته
گفت كه راه من از اينجا جداست
خرمي دشت كجا ، اين كجاست
قصه شنزار پر از تشنگيست
حكمت آن نيز به دست خداست
ابر ولي پر شد از آيين شك
تا برساند به كوير او كمك
گفت خدايا بده فرمان به من
تا ببرم از تن خشكش ترك
سيرت نيكوش عيان كرد و رفت
خُلق در و دشت جوان كرد و رفت
بر ورق دلزدگي خط كشيد
پشت به آيين جهان كرد و رفت
23/12/86